طاقت ندارم دیگه

بعضی وقتا اصلا نمیتونم این زندگی رو تحمل کنم

اما نمیدونم چرا این زندگی رو رها نمیکنم برم

برم تنها بشم

هرچند الانم تنهام

شاید از تنهایی مطلق می ترسم

شاید چون همیشه یکی بوده تا بهم

امرونهی کنه

عادت کردم

تا چشم باز کردم مامانم کنترل زندگیم رو گرفتهبود دستش

بعد هم تا اومد چشم بازکنم ببینم میشه جوونی کرد

مامانم کم بود

همسرم هم اضافه شد

حالا کاملا کنترل من رو دستش داره

و من اصلا راضی نیستم

میگه عاشقمم

دیوونه ام هست

بی من میمیره

اما بنظرم

من رو واسه خودش میخواد

من رو بخاطر خودم دوست نداره

من رو بخاطر خودش میخواد

نمیدونم

از دستش خسته میشم

اما همین که می بینمش

مثل آدمهای مسخ شده میشم

چون من عاشقش شدم و همه آینده و زندگیم رو

براش گذاشتم

حالا بعد از سالها فکرمیکنم کاش

پدرم زنده بود و زندگی من این نمیشد

کاش هرگز عاشق نمیشدم

کاش هرگز نمیدیدمش

کاش دلم ساده لوحم رو

بهش نمیدادم

کاش به پاش نمینشستم

کاش انقدر تنهایی رو تحمل نمیکردم

اما با دلم چه کنم که بدجوری

عاشقش هست

برام دوری ازش دیونگیه

من بدون اون میمیرم

کاش اونم همین بود

کاش ....

/ 1 نظر / 13 بازدید
لاله

مگه عاشقت نیس؟تا میبینیش خوبیاش به یادت میاد تا ازش دور میشی بدی هاش؟اگه اینطوری باشه واقعا شرایطت سخته.کاش اینجا هم مثله کشورهای دیگه ازدواج و جدایی دست خود خود آدم بود نه شرایط و محیط و خانواده